اینروزها عجیب هوای نوشتن دارم اما دردهایم نوشتنی نیستند، می دانی؟!
درد که نه.... اسمش دلتنگی ست، بی حوصلگی، تنهایی، سرما خوردگی مسخره ای که 2 هفته است رمق و تابم را گرفته....
اسمش را هرچه بگذاری، از من بهار دیگری ساخته که تحمل هیچ چیز و هیچکس را ندارد انگار!
اینروزهای پائیزی را دوست ندارم... من بهار خودم را میخواهم!

لینک نوشته
   تنهایی...   

 

سلام هایی که بوی خداحافظی می دهند

بودن هایی که ارضا کننده نیست

و رفتن هایی که امید بازگشتی به آنها نداری . . .

اینها را که جمع کنی آخرش به یک کلمه میرسی

تنهایی . . .!!!
 
 
لینک نوشته
   من و مزرعه...   

من و مزرعه یه عمر ه چشم به راه یه بهاریم
زیر شلاق زمستون ضربه ها رو می شماریم
توی این شب غیر گریه کار دیگه ای نداریم
هرکی خوابه خوش به حالش، ما به بیداری دچاریم
تن این مزرعه خشک ،تشنه ی بذر دوباره ست
شب پر از حضور تلخ جای خالی ستاره ست
مزرعه دزدیدنی نیست، فردا میلاد بهاره
دیگه این مزرعه هرگز ترسی از خزون نداره
.......................................
نفس بکش نفس بکش
اینجا نفس غنیمته
توی سکوت مزرعه
صدای تو یه نعمته
نفس بکش

لینک نوشته
   یاد باد آن روزگاران، یاد باد!   

یادش بخیر!

یه زمانی اینجا برو بیایی داشت واسه خودش!

هیاهویی بود! پر از دختر و پسرهای شاد و امیدوار! که حالا یا مادر شده اند، یا پدر! و یا حسابی سرگرم کار و تحصیل!

خیلی چیزها عوض شده تو این ٧ سال! ... ٧ سال؟!!!

کم نیست! می تونه یه عمر باشه! می تونه کلی خاطره داشته باشه!...

یادش بخیر!.......

پ.ن: نظرت راجع به آدمی که خیلی وقتها تو گذشته اش زندگی می کنه چیه؟!

لینک نوشته