اینروزها عجیب هوای نوشتن دارم اما دردهایم نوشتنی نیستند، می دانی؟!
درد که نه.... اسمش دلتنگی ست، بی حوصلگی، تنهایی، سرما خوردگی مسخره ای که 2 هفته است رمق و تابم را گرفته....
اسمش را هرچه بگذاری، از من بهار دیگری ساخته که تحمل هیچ چیز و هیچکس را ندارد انگار!
اینروزهای پائیزی را دوست ندارم... من بهار خودم را میخواهم!

/ 6 نظر / 13 بازدید
مریــــم

عزیزدلــم...[قلب] چقـــد می فهمــم چی میگی!... دردهـــا هیــچ وقت نوشتنــی نیستـــن... از دردیتشــون کاستـــه میشـــه انگـــار... می فهمـــم... اینکـــه پــر از نیـــاز نوشتـــن باشــى ولی نتـــونی حتـــی گوشـــه ای از دردهـــاتو خالــی کنــى روی صفحـــه!... خــودش یه درد بزرگتـــر میشـــه... ســـرماخـــوردگیت چطــوره بهـــار جــونم؟ [بغل] بهــش بگــو بهــار ما رو اذیــت نکنــــه هــــــــا!!! [عصبانی][کلافه]

قاصدك

سلام ...خيلي وقت بود كه گذري نزده بودم به وبلاگ دوست قديمي ..چطوري جوون ؟ اوضاع چطوره ؟ خوبي؟ چه خ بر؟ درس و مشقات تموم شد ؟ انشالله كه هميشه شاد باشي ..يا حق

behzadiii

salam bahar jan sale no mobarak basheee D: oza khobeeee man ziyad nemiresam saar bezanam sharmandee

ستاره

عزیز دلم....نبیینم سرماخورده باشی:-*..فدای توبشم...:-*